من شناسی

 

یاری اندر کس نمی​بینیم...

           یاران را چه شد؟

دوستی کی آخر آمد،

      دوستداران را چه شد...

   + تنها با خدا ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

سارا سلام....

محمدحسین بهرامیان:

("پیشنمازسارا")


("قبله کمی متمایل به آن طرف")
 

آمد درست زیر شبستان گل نشست


در بین آن جماعت مغرور شب پرست


یک تکه آفتاب ، نه ، یک تکه از بهشت


حالا درست پشت سر من نشسته است


این بیت معطلع غزلی عاشقانه نیست


این سومین ردیف نمازی خیالی است


گلدسته‌ی اذان و من و های های های


الله اکبرو انا فی کُل وادِ... مست


سُبحان مَن یُمیت و یُحیی و لا اِله


اِلا هُوَ الَّذی اَخَذ الْعَهْدُ فی اَلَست

*****


یک پرده باز پشت همین بیت می‌کشم


او فکر می‌کنیم در بنِ پرده مانده است

*****


سارا سلام....

اَشهَد اَنْ لا اِلا تو


با چشم‌های سرمه‌ای، اَنْ لا اِله ...مست


دل می‌بری که..... حَی علی..... های ...های... های...


هر جا که هست پرتوی روی حبیب هست


بالا بلند! عقد تو را با لبان من


آن شب مگر فرشته‌ای از آسمان نبست؟!!!


باران جل جل شب خرداد توی پارک


مهرت همان شب.... اَشهد اَن.... بردلم نشست


آن شب کبو....(کبو).... کبوتری از بامتان پرید


نم نم (نما) نماز تو در بغض من شکست


سُبحانَ مَنْ یُمیتُ و یُحیی و لا اِله


الا هُوَالّذی اَخَذَ الْعَهْدُ فی الست


سُبحان رب هر چه دلم را زمن برید


سبحان رب هر چه دلم را زمن گسست


سُبحان رَبی الْـ... من و سارا ....بِحمده


سُبحانَ رَبی‌ الْـ.... من و سارا دلش شکست


سُبْحان رَبی اَلْـ.... من و سارا به هم رسیم


سبحان تا به کی من و او دست روی دست


زخمم دوباره واشد و اِیاک نَستعین


تا اِهدناالـ....سرای تو راهی نمانده است


مغضوب این جماعت پُر های و هو شدم


افتادم از بهشت از این ارتفاع پست


یک پرده باز بین من و او کشیده‌اند


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است...

 

این شعر رو اولین بار دوست بسیار عزیزم مرتضی شمالی بهم معرفی کرد.چون می دونست که بنده سارایی دارم و با معرفی این شعر به من یه یه هدیه ی بسیار ارزشمند رو بهم داد.

هر چند اون موقع خیلی از این شعر لذت بردم، اما شعر رو مبلغی مشرکانه می دونستم.

اما امروز فهمیدم که مفهوم "اشهد ان لا اله تو " چیه

و حقیقتش اون موقع از درک این معنا عاجز بودم

در وصف شاعر این شعر-محمدحسین بهرامیان- یه موضوع رو می خوام بگم.

آقای بهرامیان سال ها یک دوست ایمیلی داشتند که حتی هرگز اون رو ندیده بودند و عاشقانه ترین ایمیل ها رو برای ایشون می نوشتند.
یک معشوق کاملا مجازی
البته اون مجموعه ایمیل قرار بود چاپ بشه 
این موضوع برای من خیلی تامل بر انگیز و البته حامل نکته های بسیار زیادی در رابطه با عشق بود.
شنیدن اون موضوع علاوه بر اینکه من رو به این شاعر علاقه مند کرد،
من رو به همسر این شاعر هم علاقه مند کرد و لذت بردم از شعور عاشقانه ی این زوج!

لینک شعر خوانی شعر بالا با صدای شاعر اینه
http://sarapoem.persiangig.ir/audio/sara.WAV
البته امشب نتونستن دانلود کنم
شاید خرابه لینکش
اما قبلا دانلودش کردم

من و این فایل صوتی حکایتی داریم...

یک شب سارای من که معمولا نماز نمی خوند بهم گفت می خواد نماز بخونه
و ازم خواست برا نمار صبح بیدارش کنم
منم اینکارو کردم
اتفاق اون شب و این که کلمه ی " سلام "بین من و سارا یک کلمه ی نوستالژیک بود ، باعث شد که به این فکر بیفتم که فایل صوتی شعر رو به سارایم تقدیم کنم.
اما یه فکر بهتری یه سرم زد.
شعر رو خودم با صدای خودم خوندم.
و واسش اهنگ هم ساختم.
و اون رو دادم به سارا.
اما سارا هرگز اون رو گوش نکرد...


آه...
مهم نیست...
سارایم را درست نشناخته بودم...

لینک قایل صوتی با صدای من:

http://www.zobale-dane-tarikh.com

(شوخی کردم. یه نسخه شو یادگاری از دوران جوونی و جاهلی نگه داشتملبخند )

   + تنها با خدا ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

سراب

در صحرای شعور
دویدن به سوی هیچ سرابی
کاری عبث نیست
چرا که کشف هر سراب
یک قدم نزدیکی به کشف دریاست


وصال به معشوق،
کشف یک سراب،
و یک قدم نزدیک شدن به عشق حقیقی خواهد بود

   + تنها با خدا ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

آیینه ی شکسته

آیینه ی شکسته ، بی روشنی نماند 
گر دل شکست ما را ، نقص صفای ما نیست

 

شفیعی کدکنی
آیینه ی شکسته

اشکیم و حلقه در چشم ،کس آشنای ما نیست 
در این وطن چه مانیم ،دیگر که جای ما نیست 
چون کاروان سایه ،رفتیم ازین بیابان 
زان رو درین گذرگاه ،نقشی ز پای ما نیست 
آیینه ی شکسته ، بی روشنی نماند 
گر دل شکست ما را ، نقص صفای ما نیست 
با آن که همچو مجنون ، گشتیم شهره در شهر 
غیر از غمت درین شهر ، کس آشنای ما نیست
عمری خدا تو را خواست ، ای گل نصیب دشمن
عمری خدای او بود  ، یک شب خدای ما نیست

   + تنها با خدا ; ٤:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

 

نمی دانم که امروز چقدر نمی دانم
تنها می دانم که دیروز بسیار نمی دانستم


امروز می دانم که دیروز هایی که در خیابان های شهر
با نم نم باران و برگ های پاییزی
ترانه ی عاشقانه سر می دادم
با پاییز _بهاری که عاشق شده است- درد و دل می کردم
آن شب ها که تا ساعت های دور و تا عمق شب
 پرسه می زدم تا راه های دور و تا عمق شهر
نه به دنبال عشق از دست رفته ام بوده ام
بل به دنبال خودم بودم
و آن جا که حس نزدیکی به معشوقم را حس می کردم
نه معشوق
بل این خودم بودم که به او نزدیک شده بودم

و امروز می دانم چقدر نمی دانستم
نمی دانستم که خودم را گم کرده ام

چقدر از تکرار این جمله در گوش عاشقان بی چاره خسته شدم
که شخصیت و تمامیت فرد در وجود خودش ساخته می شود و نه در انعکاس وجود دیگران
و حال تنها به خود می خندم
که چقدر خرمای خورده را منع کرده بودم
و حال می فهمم چرا حدیث جانم در دلی اثر نداشت
چرا که خودم نیز  خویش را در آیینه دیگری جستجو می کردم
بدون آگاهی ازین که  آنچه بهد نبالش هستم ، خودم می باشم

دود سیگار را دوست دارم
چون که مشبهٌ بهی برایم ساخت
تا بگویم که چگونه آنچه را دیروز روز از عشق باور داشتم
در مقابلم هیچ شد و رفت

و  گریه نوزاد را دوست دارم
چون که می توانم افکار را اسیر این واژه  کنم
و در جان این واژه
حس تولد معنای جدیدی عشق،
و معنای جدیدی زندگی را،
جاسازی کنم


یا حق

   + تنها با خدا ; ٦:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

مرز مرگ

خوردن
خوابیدن
س . ک ..س

قسمت عمده ای از فعالیت بشر صرف اینها میشه مثل:
کار تفریح ورزش علم

اما یه چیزایی هست که فراترند
مثلا نیاز به توجه ، مهر و تایید دیگران

وقتی فکرت بزرگ میشه میتونی خودت رو از نیاز های عاطفی رها کنی
اما از نیازهای مادی هرگز بی نیاز نخواهی بود

مادیات رو میشه زنجیری توصیف کرد که نمی زاره فکر از محدوده ای دور تر بره

البته بسته به قدرت فکر میشه بعضی رنجیرها رو پاره کرد
و ارزش وجودی هر انسانی به تعداد زنجیر هایی هست که گسسته
اما یک زنجیره که خیلی محکم و قویه
و تا زمان زنده بودن پاره نخواهد شد
زنجیر بدن...

اگر فرض کنیم ادیان الهی حقیقت داشته باشند
همه ادیان خودکشی رو حرام می دونند
و اینجاست که یه سوال پیش میاد

خداوند چرا انسان رو مثل سگ به درخت دنیا زنجیر کرده است؟
چرا انسان رو در دام مادیات اسیر کرده؟

این سوالیه که اگه مثلا از 20 نمره ازش امتحان بگیرن
شاید من که لااقل به سوالش فکر کردم  1 نمره از 20 بگیرم
اما شاید بعضیا که هرگز بهش فکر نکردند 0 هم نگیرند
و از طرفی شاید کسایی باشند که 20 نمره ی سوال رو بدونند
و اگه هنوز زنده ام برا اینه که بعضیا که 20 نمره ی سوال رو میدونن گفتن خودکشی حرامه

ما همیشه مرگ رو یه مرز می بینم
مثل صفر و یک
اما من فکر می کنم مرگ طیفی هست
مرز 0 و 1 نیست

   + تنها با خدا ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

 

اگر زنده هستم تنها برای یک چیز است
رسیدن به جواب این سوال:
خداوند چرا مرا خلق کرد؟

   + تنها با خدا ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

سلام

نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت
اما یه چیزی هست که حتما باید تخلیه بشه
وگرنه اذیتم می کنه
میل به نویسنگی منظورمه
افکاری که به ذهنم می رسه رو اگه تو نوشته هام تخلیه نکنم آزارم میدند
پس این شد که اومدم یه وبلاگ جدید راه انداختم
وبلاگ قبلیم زیادی شخصی شده بود
و جون به خودم قول داده بودم دیگه سراغش نرفتم پس این کلبه رو ساختم
وقتی آدرس خونه ات رو کسایی بدونند که رفت و آمدشون ناحتت میکنه
تنها راه عوض کردن آدرسه

و اما در مور من شناسی
خب یه جورایی معادل خود شناسی هست
اما حس می کنم ترکیبش جوریه که بیشتر از خودشناسی به آدم تلنگر میزنه
معناش نزدیک از خودشناسی حس
البته این اصطلاح رو قبلا جایی ندیدم و نشنیدم
ولی مطئنم دلیلش مطالعه ناکافی منه
و حتما قبلا کسایی به کار بردند
اما اینا مهم نیست
مهم اینه که حالا من یه کلبه دارم
با سر در "من شناسی"
کلبه ای که درون اون سخن از هر بابی خواهد رفت
موفق و پیروز و سربلند باشید
همراه با لبی خندان
یا حق!

   + تنها با خدا ; ۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()